بیتا لاک صورتی اش را زده است. عطر نینا ریچی هم همچنین! با هم تولد وبلاگش را جشن می گیریم. از کیک های کافی شاپ دل نمی کند تقریبا با کتک از رستوران بیرون می آورمش! کودک درونش خیلی شلوغی می کند از سر و کول من بالا می رود. ذوق و شوق عجیبی دارد.
در لباس فروشی های شهر سرک می کشد. از کلاهی زنانه خوشش می آید،فروشنده قیمتش را 20 هزار تومن می گوید. بیتا می گوید چرا این قدر گرون؟ فروشنده می گوید اگر خوشتون می یاد مال خودتون! بیتا می خندد و کلاه را بهش پس می دهد. موقع بیرون اومدن به من گفت: درد و بلامون بخوره تو چشمای هیز اون! از یک مغازه یک مانتو خرید که سر آستیناش شکل باسمه ای داره. ای جااان بعد خریدن از تنش در نیاورد و مانتو کهنه اش رو تو کیسه گذاشت.
رفتیم نزدیکای خونشون که .............
( بیتا گفت بقیه اش رو پاک کنم و من پاکیدم ... به قول غضنفر مجبورم می فهمی مجبورم..
)

