نویسنده: شقایق - ۱۳٩٠/٩/٢٠
بیت بیت غر غر می کند. شب یلدا نزدیک است و بیتا حرص هندوانه اش را می زند. دنبال طرح برای هندوانه اش در این اینترنت کند کند کند می گردد.
آقای خاص (در نوشته قبلی ام اشاره کردم) من را به دربند دعوت می کند. معمولا تنها گذاشتن بیتا با افکارش عین تنها گذاشتن بچه با پریز برق و گاز است! می گوید نه برو! فقط جورابت سوراخ نباشه ها چون ممکنه کفشاتم در بیاری!
آقای خاص به قدری من را با حرفهایش غرق می کند که گاهی تا فردا مست و ملنگ می شوم. دفعه قبل که در پارک به من زنگ زد چنان من را به فکر فرو برد که وقتی به خودم آمدم بیتا داشت دورم دایره می کشید. (برای جن زدگی
)
شنیده شد: شیدا برای آشتی با بیتا در تدارک است. شاید شب یلدا!
