﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>شب نشینی در بهشت</title>
    <description>shaghol's description</description>
    <link>http://shaghol.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>شقایق</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 10 Dec 2011 22:51:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>دربند،هندوانه بیتا و دیگر هیچ!</title>
      <description>&lt;p&gt;بیت بیت غر غر می کند.&amp;nbsp; شب یلدا نزدیک است و بیتا حرص هندوانه اش را می زند. دنبال طرح برای هندوانه اش در این اینترنت کند کند کند می گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای خاص (در نوشته قبلی ام اشاره کردم)&amp;nbsp; من را به دربند دعوت می کند. معمولا تنها گذاشتن بیتا با افکارش عین تنها گذاشتن بچه با پریز برق و گاز است!&amp;nbsp;&amp;nbsp; می گوید نه برو! فقط جورابت سوراخ نباشه ها چون ممکنه کفشاتم در بیاری! &lt;img title="یول" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/26.gif" alt="یول" border="0" /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای خاص به قدری من را با حرفهایش&amp;nbsp; غرق می کند که گاهی تا فردا مست و ملنگ می شوم. دفعه قبل که در پارک به من زنگ زد چنان من را به فکر فرو برد که وقتی به خودم آمدم بیتا داشت دورم دایره می کشید. (برای جن زدگی&lt;img title="خنده" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif" alt="خنده" border="0" /&gt;)&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شنیده شد&lt;/strong&gt;: شیدا برای آشتی با بیتا در تدارک است. شاید شب یلدا!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaghol.persianblog.ir/post/11</link>
      <author>شقایق</author>
      <comments>http://shaghol.persianblog.ir/comments/528521/8504692/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-528521.post-8504692</guid>
      <pubDate>Sat, 10 Dec 2011 22:51:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ناز خورشید</title>
      <description>&lt;p&gt;دوباره دیدمش. نمیدونم چرا دست و پام رو گم کردم. انگار داری به خورشید نگاه می کنی. از خاور دور برگشته و با من حرف می زد. ازم می پرسید خسته ات که نمی کنم.&amp;nbsp; نمی دونست که هر کلمه اش آرامش بهم می ده. صدای آرومش من رو دیوونه می کنه.&amp;nbsp; سنش از من بیشتره.&amp;nbsp; حتی خودم هم نمیدونم احساس بین مرید و مراده&amp;nbsp; یا عاشقانه ست؟&amp;nbsp;&amp;nbsp; هر چی هست بدجوری تو روزای پاییزی می چسبه!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaghol.persianblog.ir/post/13</link>
      <author>شقایق</author>
      <comments>http://shaghol.persianblog.ir/comments/528521/8504737/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-528521.post-8504737</guid>
      <pubDate>Tue, 06 Dec 2011 09:20:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شبی با سفید برفی</title>
      <description>&lt;p&gt;بیتا لاک صورتی اش را زده است. عطر نینا ریچی هم همچنین!&amp;nbsp; با هم تولد وبلاگش را جشن می گیریم. از&amp;nbsp;کیک های کافی شاپ&amp;nbsp;دل نمی کند تقریبا با کتک از رستوران بیرون می آورمش!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کودک درونش خیلی شلوغی می کند از سر و کول من بالا می رود. ذوق و شوق عجیبی دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در لباس فروشی های شهر سرک می کشد. از کلاهی زنانه خوشش می آید،فروشنده قیمتش را 20 هزار تومن می گوید. بیتا می گوید چرا این قدر گرون؟&amp;nbsp;&amp;nbsp; فروشنده می گوید اگر خوشتون می یاد مال خودتون!&amp;nbsp;&amp;nbsp; بیتا می خندد و کلاه را بهش پس می دهد. موقع بیرون اومدن به من گفت: درد و بلامون بخوره تو چشمای هیز اون!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از یک مغازه یک مانتو خرید که سر آستیناش شکل باسمه ای داره. ای جااان بعد خریدن از تنش در نیاورد و مانتو کهنه اش رو تو کیسه گذاشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رفتیم&amp;nbsp;نزدیکای خونشون که .............&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;( بیتا گفت بقیه اش رو پاک کنم و من پاکیدم ... به قول غضنفر مجبورم می فهمی مجبورم..&lt;img title="نگران" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/17.gif" alt="نگران" border="0" /&gt;&amp;nbsp;)&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaghol.persianblog.ir/post/12</link>
      <author>شقایق</author>
      <comments>http://shaghol.persianblog.ir/comments/528521/8504709/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-528521.post-8504709</guid>
      <pubDate>Sun, 27 Nov 2011 22:56:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عزیزم بهم پیامک نده!</title>
      <description>&lt;p&gt;برای بابا یک خط ایرانسل خریدم.&amp;nbsp; در دفتر منشی شرکت گفت سیم کارت را فعال کنم. من هم از روی بیکاری سیم کارت خودم را در آوردم و سیم کارت ایرانسل را فعال کردم.&amp;nbsp; تقریبا آخرای تنظیماتش بودم که&amp;nbsp; صدای رئیس آمد. سریع بلند شدم تا متوجه نشود با موبایلم بازی می کنم.&amp;nbsp; داخل اتاق بغلی شدم و موبایلم روی میز جا ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این شریک شرکت که پسر جوانی است تقریبا ماهها است که به من نخ و طناب و... می دهد!.&amp;nbsp; ایشون از فرصت استفاده کرده و با موبایل من یک تک به خودش زده تا شماره من را به دست بیاورد. من هم که موقع عوض کردن سیم کارت تماس هام پاک شده متوجه نشده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا چند روز است. شعر و پیام های با نمک به آن شماره می رسد.&amp;nbsp; از شانسم هنوز جرات زنگ ندارد و بابا هم با پیامک میانه ای ندارد و من را صدا می زند که دخترم ببین چیه؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; منم هر بار می گویم: پیشنواز ایرانسله...&amp;nbsp; اما بلاخره یک روز بابا می فهمد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaghol.persianblog.ir/post/6</link>
      <author>شقایق</author>
      <comments>http://shaghol.persianblog.ir/comments/528521/8370553/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-528521.post-8370553</guid>
      <pubDate>Sat, 19 Nov 2011 22:47:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ای خدای مهربون دلم گرفته......</title>
      <description>&lt;p&gt;یک همکلاسی سابق، در حد زیاد خجالتی رو دوباره دیدم. کلی من و من کرد و کارت شرکتش رو به من داد.&amp;nbsp; احساس کردم غیرعادی حرف می زنه.&amp;nbsp; یک چیزی رو می خواست بگه ولی نمی تونست. شاید شمام یک حدس هایی بزنید ولی اتفاق نیافتاد.&amp;nbsp;&amp;nbsp; ما هر دو واسه کاری به یک موسسه رفته بودیم نوبت اون شد و رفت.&amp;nbsp;&amp;nbsp; حدس می زدم دفعه بعد شجاع تر باشه.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نمیدونم کی ما رو با هم دید یا خود شین اونجا بود.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خلاصه یک کسی به اسفندیار آمار داده بود.&amp;nbsp; زنگ زد. گفت تو گفتی می خوای از همه چی فاصله بگیری. حالا با یکی دیگه هستی؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گفتم: واسه تو چه فرقی می کنه؟ زندگی ادامه داره چه با تو چه بی تو!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; باید شیدا رو ادب کرد.&amp;nbsp;اون از دست من ناراحته هم به خاطر دوستی با بی تا و هم دوستی با اسفندیار. یک کسی باید جلوش رو بگیره.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaghol.persianblog.ir/post/10</link>
      <author>شقایق</author>
      <comments>http://shaghol.persianblog.ir/comments/528521/8504660/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-528521.post-8504660</guid>
      <pubDate>Tue, 08 Nov 2011 05:28:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>7 آبان، ماهگرد ما</title>
      <description>&lt;p&gt;دقیقا سه ماه از دوستی من و بیت بیت می گذره!&amp;nbsp; واسش عطر مورد علاقه اش "نینا ریچی" رو گرفتم.&amp;nbsp; تقریبا پر در آورد!! چند وقتی بود عطرش تموم شده بود و مثل معتادا به یک بهانه منو می کشوند تو عطر فروشی و عطر های تستی رو بو می کشید!&amp;nbsp;&amp;nbsp; ای جاااان واسه من یک انگشتر گرفته که توش باز می شه! نمیدونم چطور توضیح بدم.&amp;nbsp; موقع رفتن به من میگه نمیشه هفته گرد&amp;nbsp; هم بگیریم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaghol.persianblog.ir/post/9</link>
      <author>شقایق</author>
      <comments>http://shaghol.persianblog.ir/comments/528521/8504634/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-528521.post-8504634</guid>
      <pubDate>Sat, 29 Oct 2011 08:13:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بی تا با من است!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a title="این" href="http://bita6464.persianblog.ir/post/267/" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; را بیت بیت درباره من نوشته:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من چند وقت قبل آگهی برای تدریس زبان داده بودم. چند نفری زنگ زدند. چند تاشون رو &lt;br /&gt;واسه تدریس گرفتم. یکشون یک دختر مودب و ناز، چشم آبی بود. گیس گلابتون واقعی!&amp;nbsp; &lt;br /&gt;اسمش شقایق بود.این قدر ناز بود که دلم میخاست لای نون بذارم بخورمش! &lt;img title="ماچ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/11.gif" alt="ماچ" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaghol.persianblog.ir/post/8</link>
      <author>شقایق</author>
      <comments>http://shaghol.persianblog.ir/comments/528521/8373744/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-528521.post-8373744</guid>
      <pubDate>Thu, 20 Oct 2011 12:46:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عشق شرکتی یا دو خط موازی!</title>
      <description>&lt;p&gt;در شرکتی که کار می کنم. تقریبا دو رئیس دارم و یک همکار خانم. رئیس ها اسمشان رئیس است دو پسر حداکثر بیست و پنج ساله اند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی شان که بیشتر شریک است&amp;nbsp; خیلی پر رو است. اما&amp;nbsp; بیگ باس (رئیس اصلی)&amp;nbsp; خود دارتر و جدی تر است.&amp;nbsp; این پرو خان چند بار به نحو های مختلف به من پیام دوستی داده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رئیس اصلی هم از من خوشش می آید. این را از رفتارش فهمیدم. به من&amp;nbsp;یکبار گفت: هر وقت من نبودم برو خونه و هیچوقت تو شرکت تنها با شریک من نمون. من هم هر وقت همکار خانمم نیست زنگ می زنم به بیتا یا میروم خونه!&amp;nbsp; چند بار خواستم قید شرکت را بزنم ولی همکار خانمم از من خواهش کرد بمانم. او متاهل است و شوهرش با این که بد دل نیست ولی خوشش نمی آید زنش با دو مرد تنها باشد. حال می دهد کار سه روز در هفته ولی با حقوق کامل!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaghol.persianblog.ir/post/7</link>
      <author>شقایق</author>
      <comments>http://shaghol.persianblog.ir/comments/528521/8370584/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-528521.post-8370584</guid>
      <pubDate>Thu, 13 Oct 2011 17:01:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دزد عروسک ها</title>
      <description>&lt;p&gt;فیلم &lt;strong&gt;جدایی نادر از سیمین&lt;/strong&gt; رو دوست ندارم!&amp;nbsp; فیلمی در حد شاهکار است ولی من فعلا دپرس تر از این حرفام که این جور فیلم ها رو نگاه کنم. فیلم رو بیتا داده است.&amp;nbsp; دیدن فیلمهای تلخ دهنم رو تلخ می کند. این دوست من هم قاتل آدامس های نعنایی من است و دزد عروسک های من!&amp;nbsp;&amp;nbsp; بیتا رسما عروسک های من را بر نمی دارد. این قدر قربون صدقه اشان می رود و آه می کشد که من عروسک رو دو دستی تقدیم خانم می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز &lt;strong&gt;شین&lt;/strong&gt; به من&amp;nbsp; اس ام اس داده بود. به روی بیت بیتم نیاوردم!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaghol.persianblog.ir/post/5</link>
      <author>شقایق</author>
      <comments>http://shaghol.persianblog.ir/comments/528521/8370527/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-528521.post-8370527</guid>
      <pubDate>Thu, 06 Oct 2011 08:32:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هپت</title>
      <description>&lt;p&gt;"هفت" رو دوست دارم!&amp;nbsp; شاید دیوونگی به نظر بیاد ولی سعی می کنم رابطه هام رو طوری درست کنم که، شروع روز هفتم باشه!&amp;nbsp; اما روز هفت مهر روز خوبی نبود!&amp;nbsp;&amp;nbsp; چیزی رو فهمیدم که یک طورایی ناراحتم کرد.&amp;nbsp; این که بدونی بهترین دوستت، یک روزی عشق دوست پسرت سابقت بوده مسلما خبر خوبی نیست.&amp;nbsp; بدتر از همه این که بهترین دوست سابقش این رو به من&amp;nbsp;اس ام اس کرده است. نتیجه این که بهترین ها،قابلیت بدترین شدن رو دارند. (منظورم ش است نه بیتا)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من و بیتا،بهترین دوستم،&amp;nbsp;7 مرداد ماه با هم دوست شدیم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaghol.persianblog.ir/post/4</link>
      <author>شقایق</author>
      <comments>http://shaghol.persianblog.ir/comments/528521/8368434/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-528521.post-8368434</guid>
      <pubDate>Thu, 29 Sep 2011 15:23:39 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
