دوباره دیدمش. نمیدونم چرا دست و پام رو گم کردم. انگار داری به خورشید نگاه می کنی. از خاور دور برگشته و با من حرف می زد. ازم می پرسید خسته ات که نمی کنم.  نمی دونست که هر کلمه اش آرامش بهم می ده. صدای آرومش من رو دیوونه می کنه.  سنش از من بیشتره.  حتی خودم هم نمیدونم احساس بین مرید و مراده  یا عاشقانه ست؟   هر چی هست بدجوری تو روزای پاییزی می چسبه!