درباره نویسنده
شقایق
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • شقایق
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دربند،هندوانه بیتا و دیگر هیچ!
  • ناز خورشید
  • شبی با سفید برفی
  • عزیزم بهم پیامک نده!
  • ای خدای مهربون دلم گرفته......
  • 7 آبان، ماهگرد ما
  • بی تا با من است!
  • عشق شرکتی یا دو خط موازی!
  • دزد عروسک ها
  • هپت
  • کشتن مرغ عشق
  • بهشت
کلمات کلیدی مطالب
  • شکلات (٧)
  • پاستیل (٢)
  • لپ لپ (٢)
  • آب نبات چوبی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



شب نشینی در بهشت
دربند،هندوانه بیتا و دیگر هیچ!
نویسنده: شقایق - ۱۳٩٠/٩/٢٠

بیت بیت غر غر می کند.  شب یلدا نزدیک است و بیتا حرص هندوانه اش را می زند. دنبال طرح برای هندوانه اش در این اینترنت کند کند کند می گردد.

آقای خاص (در نوشته قبلی ام اشاره کردم)  من را به دربند دعوت می کند. معمولا تنها گذاشتن بیتا با افکارش عین تنها گذاشتن بچه با پریز برق و گاز است!   می گوید نه برو! فقط جورابت سوراخ نباشه ها چون ممکنه کفشاتم در بیاری! یول     

آقای خاص به قدری من را با حرفهایش  غرق می کند که گاهی تا فردا مست و ملنگ می شوم. دفعه قبل که در پارک به من زنگ زد چنان من را به فکر فرو برد که وقتی به خودم آمدم بیتا داشت دورم دایره می کشید. (برای جن زدگیخنده)   

شنیده شد: شیدا برای آشتی با بیتا در تدارک است. شاید شب یلدا!

نظرات ()



ناز خورشید
نویسنده: شقایق - ۱۳٩٠/٩/۱٥

دوباره دیدمش. نمیدونم چرا دست و پام رو گم کردم. انگار داری به خورشید نگاه می کنی. از خاور دور برگشته و با من حرف می زد. ازم می پرسید خسته ات که نمی کنم.  نمی دونست که هر کلمه اش آرامش بهم می ده. صدای آرومش من رو دیوونه می کنه.  سنش از من بیشتره.  حتی خودم هم نمیدونم احساس بین مرید و مراده  یا عاشقانه ست؟   هر چی هست بدجوری تو روزای پاییزی می چسبه!  

نظرات ()



شبی با سفید برفی
نویسنده: شقایق - ۱۳٩٠/٩/٧

بیتا لاک صورتی اش را زده است. عطر نینا ریچی هم همچنین!  با هم تولد وبلاگش را جشن می گیریم. از کیک های کافی شاپ دل نمی کند تقریبا با کتک از رستوران بیرون می آورمش!     کودک درونش خیلی شلوغی می کند از سر و کول من بالا می رود. ذوق و شوق عجیبی دارد.

در لباس فروشی های شهر سرک می کشد. از کلاهی زنانه خوشش می آید،فروشنده قیمتش را 20 هزار تومن می گوید. بیتا می گوید چرا این قدر گرون؟   فروشنده می گوید اگر خوشتون می یاد مال خودتون!   بیتا می خندد و کلاه را بهش پس می دهد. موقع بیرون اومدن به من گفت: درد و بلامون بخوره تو چشمای هیز اون!     از یک مغازه یک مانتو خرید که سر آستیناش شکل باسمه ای داره. ای جااان بعد خریدن از تنش در نیاورد و مانتو کهنه اش رو تو کیسه گذاشت.

رفتیم نزدیکای خونشون که ............. 

( بیتا گفت بقیه اش رو پاک کنم و من پاکیدم ... به قول غضنفر مجبورم می فهمی مجبورم..نگران )

نظرات ()